عشق در كنج دلم آيينه كاري مي كند
سينه ام را از خيال مرگ عاري مي كند
من اسير چنگ تيز درد بودم يك زمان
ديدم از آن سو محبت آه وزاري مي كند
اضطراب سرخ با رگ هاي من بيگانه نيست
آن غريب آشنا گهگاه ياري مي كند
عشق اگر سجاده اش را وا كند روي دلي
بي گمان روحي كه يخ بسته است جاري مي كند
گاه مي خندد به رويم گاه مي ميرم ،عجب
در گمان مرگ من هي سوگواري مي كند
چند گاهي مي شود چشمش اسيرم كرده است
آخر اين دل رسماًاز او خواستگاري مي كند
دل كه از نور غزل گهگاه در بيگانگي است
شعر مي كاردومارا چون قناري مي كند
مادرمن یک دم از من شانه عایت را نکن
طفل معصوم است اين دل بي قراري مي كند








