تبليغاتX
کم کم درخت می شوم
شعروادبيات

                      

              سفر خيس

« يك نفر بود مرا از تو حكايت مي كرد»

  صحبت از پرتو كم سوي صداقت مي كرد

 

  با نزول غزل عاطفه، احساس غريب

  آيه ي چشم من آهسته تلاوت مي كرد

 

 گل كه از پاك ترين طايفه ي باغچه بود

 با چمن هاي تو او داشت رفاقت مي كرد

 

 پاي ابهام مرا در سفر تيره ي عشق

 نور لبخند توگهگاه هدايت مي كرد

 

 دل كه در آينه آباد تو ساكن شده بود

 تازه با كوچه ي آيين تو عادت مي كرد

 

 در ميان من وترديد ترك خورده ي ما

 كاشكي آينه اي بود وقضاوت مي كرد

 

 بعدازآن درد كه در باغ جفا ديده ي عشق

 چنگ انداخته تا ريشه سرايت مي كرد،

 

 رفت با خاطره اي خسته به نفرتگه درد

 آن كه از يك سفر خيس روايت مي كرد

 


+ نوشته شده در  87/08/27ساعت   توسط  یدالله صحنه