سفر خيس
« يك نفر بود مرا از تو حكايت مي كرد»
صحبت از پرتو كم سوي صداقت مي كرد
با نزول غزل عاطفه، احساس غريب
آيه ي چشم من آهسته تلاوت مي كرد
گل كه از پاك ترين طايفه ي باغچه بود
با چمن هاي تو او داشت رفاقت مي كرد
پاي ابهام مرا در سفر تيره ي عشق
نور لبخند توگهگاه هدايت مي كرد
دل كه در آينه آباد تو ساكن شده بود
تازه با كوچه ي آيين تو عادت مي كرد
در ميان من وترديد ترك خورده ي ما
كاشكي آينه اي بود وقضاوت مي كرد
بعدازآن درد كه در باغ جفا ديده ي عشق
چنگ انداخته تا ريشه سرايت مي كرد،
رفت با خاطره اي خسته به نفرتگه درد
آن كه از يك سفر خيس روايت مي كرد








