|
قفس سرد نوري از كلبـــــــه ي ويرانه پديدار شده است عجبا عشق در اين مهلكه بيـــــــدار شده است
وحــشت صبر و افــــــــسردگي حوصـــله ام آه مرگ است به من نعره ي هشدار شده است
پاي شيطان به ميـــــــــان آمد وشد غارتِ دل عقل ودل آدم وحــوّاي گرفتـــــــار شده است
سر سجاده ي فرصــــــــــت بنشينم همه عمر دل من چند صـباح است كه زنگار شده است
حرمتــم مادر درد اســـــت وحريـــــمم دريا گرچه توفــــنده ترين درد دل آزار شده است
آي گنـــجشك صميـميّت ســــــــــــودا زده ام قاصد خوش خبرم ضــــامن ديدار شده است
پر بگـــير از قفس سرد ستــــــرون چون باز آســمان من وپرواز تو تــــــــكرار شده است
|








